Wednesday, September 18, 2013

"بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را یک زمانی خیلی دوست می داشتم .. حالا نه ... حالا گمانم بزرگ شده ام و این همه احساسات در من جا نمی گیرند ... و حالا با ماندن و رفتن و بازگشتن حسابم را واکنده ام. و با تو.

"""
به این شهر سوگند می خورم
و تو ساکن در این شهری
و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد
که انسان را در رنج آفریده ییم...

هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.یگذار تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد،زیرا که نفرین،بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

هرگز گمان مبر که من برای دیدن زنی باز می گردم که زمین خوردگی در ضمیر اوست...

... ما برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.
در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم...
و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام
من خوب آگاهم که زندگی یک سر صحنه بازی است.
من خوب می دانم .
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان...

همیشه صدای پایت را می شنوم و خودت را می دیدم که در آستانه در به من لبخند می زنی

نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد.من دیگر در زیر باران تند فروردین در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی.و من بار دیگر نخواهم گفت:هلیا ! گریز ، اصل زندگی ست.

هلیا ...بازگشت ما پایان همه چیز بود.می توان به سوی رهایی گریخت،اما بازگشت به اسارت ... نا بخشودنیست.من گفتم که باز نگردیم...
اما تو گریستی....هلی...

من که در درون ِدیوار های مشبک،شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من _باز آفریننده اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ،هلیا!
آنچه ماندنی ست ورای من و توست.
هلیا...به من بازگرد!

بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ماهیگیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید که اینجا رو به روی من بنشینی و گوش کنی.....دیگر تکرار نخواهد شد.
ایمان من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعت هر شوکتی است که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.تو چون دست های من ،چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادهای از من جدا نخواهی شد.

و من دیگر برای تو از نهایت،سخن نخواهم گفت!
که چه سوگوار است تمام پایان ها.
برای تو از لحظه های خوش صوت
از بی ریایی یک قطره آب _که از دست می چکد
و از تبلور رنگین یک کلام
و ار تقدس بی حصر هر نگاه_که می خندد.
برای تو از سر زدن سخن می گویم

رجعتی باید هلیا من
رجعتی دیگر باید..
به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم
به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی
به باد صبح
که بیدار می کند
چه نرم و مهربان، چه دوست.
رجعتی باید هلیا من!
به شادمانی پر شکوه اشیا
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن!

باز می گردم.همیشه باز می گردم.مرا تصدیق کنی یا انکار،سر آغاز بپنداری یا پایان،من در پایان ِپایان ها فرو نمی روم.مرا بشنوی یا نه،مرا جستجو کنی یا نکنی،من مرد خداحافظی همیشگی نیستم...

باز می گردم،همیشه بازمی گردم.
"""
Post a Comment