Friday, December 20, 2013

تابستان 70 بود ...وسط هفته بود و در مسیر توچال پرنده پر نمی زد ... جیم شده بودیم و زده بودیم به کوه .. مثل همیشه
از قله برمی گشتیم ... پایین تر از ابشار دوقلو. به سادگی گفت: «یک جایی هست... راجر واترز می گه .. come with me ... stay withe me ...» .. رو در رو به من که بر همه چیز خشمگین بودم و از همه چیز خسته ... نگاه کرد و گفت: «Come with me and stay with me» ...
شانه بالا انداختم: «رفتن هست ... حالا با هم رفتن هم هست ... اما ماندن .. با هم ماندن یک تصور بیهوده است»

من فریاد می زدم:
 

Stay with me!
Stay with me!
ُStayyyyy with me!
Stayyyyy with me! Stay with me!


و به پایین رفتن ادامه دادم.

بیرحمی خودم را امروز مثل ضربه ی خنجری می توانم حس کنم.
22 سال بعد.
یک جایی من رفتم ... او تا سالها ماند ... خشمگین و عاصی ... همانطور که من از تو ... ماند.
22 سال بعد دلم برایش تنگ می شود ... برای دوست کوچولوی ایده آلیستم.

..

.
.
Post a Comment