Saturday, January 4, 2014

همیشه همینطور است ... تکرار می کنم: "دیگر تمام شد!" ... توی آینه موقع آرایش چشمان زن ... زیر دوش وقتی منتظرم نرم کننده هستم تا کارش را تمام کند و موهای ناآرام را رام کند ...

به دوستانم می گویم که دیگر نمی تواند ناراحتم کند. دیگر نمی خواهد ناراحتم کند. دیگر ناراحتم نمی کند.
نا-راحت؟
می گویم: "عجیب است از ان همه ناارامی ... خشم ... فقط یادهای خوب مانده امد" و یادهای خوب همان شبهای تبدار نا-راحت هستند که تنها چیزی که می توانست راحتی بیاورد حضور تو بود که نمی شد. نمی شد چون تو نمی خواستی. چون من نمی توانستم. پیچیدگی ها دوستانمان بودند. نجاتمان دادند. بی اینکه قدرشان را بدانیم. حالا دوست می گیریمشان. خاطره شان را. حالا شده اند منطق ... شده اند Reality.

فکر می کنم نمی توانم به همم بزند. فکر می کنم همه چیز چقدر ارام شد. چقدر ساده شد. , و وقتی در اینه نگاه می کنم و زن به من می گوید چقدر بیمعنی است همه چیز وقتی که ان یک چیز معنا می شود سرم را به سختی .. به انکار تکان می دهم ... و می روم.

به دوستانم می گویم که دیگر ناراحتم نمی کند.
و باز یک جمله ... یک کلمه ... یک تلفن بی وقت.. یک ای-میل به وقت ... یک مسج مهربان ...یک مسج سرد ... داغ ... گرم ... احمقانه و کلیشه ای ... یا عمیق و دوست داشتنی ... همه ی معادلات بالا را به هم می زند. مثل قطاری که از دل یک تپه ی بلند ارام ارام و به سختی یا هوهو و چی چی خودش را بالا می کشد ... از نفس افتاده و خسته ... و یکباره از ان بالا رها می شود ... یکباره برمی گردد همان جا که بود . ان کسی که Roller Coaster های شهربازی ها را ساخته است .... حتما یکی بوده است مثل من. یا شاید مثل تو. کسی که افتادن را ... بازگشت را ... تکرار را ... و هیجان این همه را می شناخته است. می دانسته است. و بیهودگی؟ کی می داند بیهودگی یعنی چی؟

هیچ فکر کرده ای که چقدر بیمعنی است همه چیز، وقتی که ان یک چیز که تو نمی توانی بفهمی اش معنا می شود.
و حالا هر چه سرت را تکان می دهی از این همه هیچ یک از سرت نمی پرد.
Post a Comment