Friday, August 15, 2014

يادداشت اول: براي رنگ ديوار دستشويي يك رنگ قرمز ملايم خريده ام. در خانه مي بينيم كه رنك تقريبا صورتي جيغ است به جاي قرمز روشن.
مي گويم: عيب ندارد ديوار اتاق ياشار را با ان رنگ مي زنم
دوستم وندي كه زني كانادايي است دادش در مي ايد: مي خواهي با اين رنگ اتاق پسر را رنگ كني؟ خل شدي؟!
مي ميرم از خنده: وندي رنگها و جنسيت هيچ نسبتي ندارند ... ياشار اضلا با صورتي مشكل ندارد!! نبايد هم داشته باشد ... در اين خانه "اين رنگ براي پسر خوب نيست نداريم!"
باباي ياشار گوشه ي اناق به طور محوي مي خندد. بارها شاهد اين صحنه بوده است و مي داند من پنجه بوكسهايم literally هميشه توي جيبم است.

يادداشت دوم: به ياشار يوسف مي گويم "يوسف من!" مي پرسد كه چرا و "من كه ياشارم"
برايش مي گويم كه ياشار يوسف است. كه يوسف محبوب پدر بود و برادران به چاهش انداختند و پيراهن خون الودش را براي پدر اوردند كه "گرگ يوسف را خورده است" و يوسف را كارواني نجات مي دهد و به مصر مي برد و ساليان سال بعد باز مي گردد و پدر كه از گريه نابينا شده است به ديدن رويش بينا مي شود.
مي گويم: "تو يوسف جان من تو نور ديده ي مني!"
با دستهاي كوچكش دستهايم را مي گيرد و در بغلم خودش را جا مي دهد ... براي مدتي.
برايش شعر سايه را مي خوانم:

ان شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت
چشمه اي در كوه مي جوشد منم
كز درون سنگ بيرون مي زنم
از نگاه اب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوي مرغ حق

حالا صدايش مي كنم: "يوسف من!"
مي گويد: "نور ديدگان من" و ميدود.
Post a Comment