Saturday, August 23, 2014

وقتی چیزی را که می دهم ... با خشکی رد میکنی ... فکر می کنم: «دوستم ندارد!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با روی باز می پذیری ... فکر می کنم: «برایم دام چیده بود!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با تردید آن را در گوشه ای می گذاری ... فکر می کنم: «حسابگر لعنتی!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با دادن چیزی جبران می کنی ... فکر می کنم: «من هرگز نخواستم با دادن به تو؛ تو را به اسارت خودم در بیاورم!»

وقتی دوستت دارم... علی رغم خودم ... علی رغم خودت؛ همه ی چیزها یک طوری معنا می شوند که می توانند رنجم دهند.. و هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز آرامم نمی کند ... وخنده هامان می شوند تلخ و کنایه آمیز ... و تلخی هامان می شوند کشنده و کینه توزانه ... و شادی هامان مثل حبابهای سبکی در مقابل این همه پلق پلق می ترکند ... زودگذر و میرا.

با این همه دوست داشتنت تنها چیزی است که طلب می کنم. علی رغم خودم ... علی رغم خودت.
Post a Comment