Thursday, August 28, 2014

مدیر ارشد پروژه ای که در ان کار می کنم ادم بسیار پرکار، جدی، صریح و در عین حال می شود گفت مهربانی است. جمعه بعد از ساعت می روم اتاقش تا راجع به اینده ی پروژه و خودم با او صحبت کنم. کار می کشد به نقشه هامان برای سال بعد و خوب کمی هم به موضوع خانه و خانواده. او دارد به کالگری مهاحرت می کند.
می گویم که من از شرکت موافقت گرفته بودم و قرار بود اکتبر سال قبل بروم ونکوور ... اما پدر پسرم قبول نکرد که مهاجرت کند و من نخواستم بچه را از پدرش جدا کنم.

می پرسد:
-مگر با هم زندگی نمی کنید؟
-نه!
-جدا شدید؟
-نه!
-می خواهید ازدواج کنید؟
-به ازدواج اعتقاد ندارم!
-بچه اما قانوناً مال توست؟
- نمی دانم. با هم بزرگش می کنیم.
-خوب اگر مشکلی پیش بیاید و کار به دادگاه بکشد چه؟
- ما هیچکدام به دادگاه اعتقاد نداریم.
-نمی شود State باید بداند کی حضانت بچه را دارد!
-"ما هیچکدام به State اعتقاد نداریم"
و دارم ادامه می دهم که "بالاخره زمان ان باید فرا رسد که دو نفر ادم باید بتوانند مسائلشان را بدون دخالت State حل کنند ... اگر این از من شروع نشود از ...."
Post a Comment