Thursday, September 11, 2014

نميداني شايد ... كه "عشق سالهاي وبا" چقدر چقدر مرا به ياد ما مي اندازد ... در اين ١٦ سال جدايي كه ٢٣ سال پيش اغاز شد ...
فرمينا دل با فلورنتينو دارد اما تحت تعليمات و فشارهاي خانوادگي و عقلانيت بزرگسالان باور مي كند كه عشق براي انتخاب همراهش شرط لازم نيست. مي رود.
و فلورنتينو؟

من روزي را مي بينم كه مانند فلورنتينو در حال هماغوشي ام با يكي از اين همه دلبستگي ها كه دارم ... و شمارشان از دستم ديگر خارج است ... و مرا بيش از هر چيزي تنها نگاه مي دارند ... و از همين جا كه هستم صداي ناقوس را مي شنوم. و مي دانم كه تو را بازخواهم ديد.

مي داني ... عشق مي تواند معناي زندگي ات را از تو بگيرد ... همه چيزت را از تو بگيرد ... تو را از هر انچه كه داري عريان كند و شكسته و نابود يك جايي رهايت كند تا بپوسي. و در همان حال .. باز تنها چيزي است كه گاه به گاه كه با حضور نامحسوسش باز مي ايد و بر پيشاني خاطره ات دستي مي كشد، يكباره همه چيز باز  معني مي شود.
با تو همه چيز بي تو معني مي شود.
Post a Comment