Wednesday, September 3, 2014

می گویم: "من بیشتر در گذشته زندگی می کنم."
می گوید: "می بینم. هنوز تو در گذشته ای." و ادامه میدهد: "و این را می پذیری؟"

***
فکر می کنم.
نمی دانم شاید من از گذشته تا حال انبساط پیدا کرده ام. کش آمده ام. هیچ فصلی بسته نیست. هیچ فصلی غیر مجاز نیست. هیچ فصلی تمام نیست. نیمه تمام نیست.
عجیب نیست که می توانم عمیقترین مکالمات را -علی رغم همه ی زنجها و خشمها و تندی ها و در وقت شان- امروز با انها که از اغاز جوانی دوست گرفته ام داشته باشیم .. بی خشم .. بی دغدغه ی پیروزی و شکست ... یا غرور و تعصب.

بخشی از این من که امروز هستم ... مادر یاشار ... همراه پدر یاشار در بزرگ کردنش ... این زن مهاجرِ مهجورِ تنها و حالا دیگر آرام ... از گذشته شروع می شود تا به امروز برسد.

انگار روی یک خط زمان سفر نکنی ... همین طور پاره پاره بریزی و بیایی ...
و همه ی این تکه پاره ها می شوند تو.
Post a Comment