Tuesday, November 11, 2014

توی بزرگراه می ایم به سمت شرکت
دارم به "پیش درامد"ِ علی عظیمی گوش می کنم .... و خاطره .. خاطره ..
 تصاویر را به یاد می اورم.
تصاویر. تصاویر.
هیچ فکر کرده ای اگر یاد را از ما می گرفتند دنیا چه جای عجیبی می شد ... و لابد این طفل کوچک گریانی که من هستم ... که همیشه هستم ... حتی باز بیشتر می توانست متعجب شود ... غافلگیر شود ...
و آسیب بخورد.
و آسیب بزند.



من حساس بودم. و هر کلامی .. نگاهی ... گوشه ی چشمی ... ان پرش خشمگین گوشه ی بینی ... و ان خشم که من به یک آن می توانستم برآشوبمش ... همه همه همه انگشتهایشان را روی من گذاشتند و اشکالی از خودشان به جا گذاشتند که محو نمی شوند ... که من می روم و محو نمی شوند. و من می افتم و من بر می خیزم و محو نمی شوند.
من صورتم را جلوی اینه می شورم ... و از گردی اش و از خستگی اش دیگر حتی جا نمی خورم .. شاید در چشمهایم همه چیز هنوز جریان دارد .... و من حالا فرو می اندازمشان. از ان دختر خودسر جوان با سر بالاگرفته اش من هم خسته شدم. حتی بیشتر از تو.
عشق شاید یعنی تاثّر پذیری. تا ان حد که من با دیدن خودم جز تو را به یاد نمی اورم.
نه فقط تو ... شاید همه شان. همه ی انچه دوست گرفته ام. همه ی انچه دوست داشته ام. و همه ی انچه ترک گفته ام.


.
.
.
بهش می گویم: "یکی حالا پیدا شده و مدعی وطن پرستی نیست .. و ان یکی را هم تو دست از سرش بر نمی داری؟"




.
.
.

و من نزدیک می شوم ... و دور می شوم
هر روز.
Post a Comment