Monday, February 23, 2015




و كشوها را كه مي ريزي بيرون يك كيسه و يكً روشور پيدا مي كني ...
نوي نو ... كه ١٦ سال پيش با تو از تهران امده اند ...
با خودت فكر مي كني كه شايد باز بايد در راه مهاجرت دوم با خودت ببري اش ... و با خودت فكر مي كني كه چطور هنوز از سانتيمانتاليسم ابلهانه ات رها نشده اي...
و شيطانكي كه در قلبت خانه دارد چنگك تيزش را در دستهايش مي چرخاند و مي خندد: "اگر روزي مي زد و راه بازگشت باز مي گشت، اين ها گرد سالهاي دوري را بهتر از هر چيز مي توانستند شست!"
و من زني را تصور مي كنم كه خود را به سنت قديم مي شويد و مي سابد ... به آييني كه تابي از تسليمي زاهدانه دارد ... در وقت بازگشت. كي؟ سي سال بعد؟ چهل سال؟ يك عمر؟
حالا مي ترسم.
ببرمش ... يا رها شوم؟


Post a Comment