Tuesday, November 8, 2016



خيلي ها از من مي پرسند چرا امدم امريكا ... حالا اينكه من هرگز امكان انتخاب نداشتم ...كه كار تنها وسيله ي بقا بوده است براي من ... و خوب جايي امده ام كه كار برايم هست، و خوب هم هست، بماند.

ان سالها تعداد قابل توجهي از ما مهندسين را طبق برنامه ي واردات نيروي كار به غرب، از ان طرف كه خرجمان را داده بود و بزرگمان كرده بود و رسانده بودمان به مرحله ي ميوه دهي براي جامعه، به عنوان كارگر مهندس ارزان قيمت با برنامه هاي حساب شده اوردند اينطرف ... انهم به خرج خودمان ...
شرايط خوب مهيا شده بودند. شرايط سخت زندگي براي يكزن مجرد و مستقل ، محيط كاري مملو از مانع و دردسر ... در فرار را برقرار دادن ما كه از خفقان دهه ي ٦٠ عميقاً اسيب ديده بوديم، بي تاثير نبودند
... و در داستان من، تو.
و تو؟ بماند.

جمهوري اسلامي هم خيلي ساده و زير زيركي از من و دوستانم، دختراني مجرد و جوان، حتي اجازه ي ولي و قيم كه گويا طبق قانون لازم است نخواست ... پاسپورتمان را داد دستمان و روانه مان كرد به امان خدا.

همه چيز به صورت اسرار اميزي جور شد. من كه هيچ پولي نداشتم زد و اضافه حقوق عقب مانده ي دو سالم را يكجا گرفتم ... و با ان امدم كانادا ...
به هواي تجربه ي جهاني كه تو درش مركز هستي ام نباشي.
كه بي تو بشود نفس كشيد. كه اين خود داستان ديگري است.
جهاني كه پيدايش نكردم، بماند.

ان سالها يادم هست كه در وبلاگم اين كابوس احمقانه و دراز را نه مهاجرت كه هجرت مي خواندم ... هه! از شنيدن كلمه ي مهاجرت روحم كهير مي زد،.
كي شد كه زنجيرهايي را كه من را اينطرف ابها به شرايط سخت زندگي امروز بستند پذيرفتم؟ بماند.

من سالها در شهري زندگي كردم كه دوستش نداشتم ... تورنتو ... كه مانند شهركي صنعتي اطراف يك معدن ساخته بودندش.
شهري خط كشي شده، تا حد مرگ سرد و تا حد مرگ گرم.
و بازگشت از ان ممكن نبود. چرا؟ بماند.

وقتي زد و جوجه ي كوچولويم در تورنتو به دنيا امد. زندگي مفهومي ديگرگون يافت.
اينجا بود كه پذيرفتم كه بايد رو از گذشته برگرداند.
كه بايد ماند و اشيانه اي ساخت براي جوجه اي كه در اين جهان هيچكس را جز من -و البته پدرش- نداشت.
و من ماندم.
درست يا غلط؟ بماند.

حالا زمان انتخاب رسيده است.
و زندگي در سانفرانسيسكوي زيبا را خودم انتخاب كرده ام
حالا اين بار شهر نيست كه من را انتخاب مي كند

اين شهر زيبا .. زيبا
با ساحل و اقيانوس و غروبش
با زيباييش نفسم را مي برد
حالا باز من از صبح تا شبش سر كارم، بماند.
 هر روز  در مسير خانه تا پروژه ...در حاشیه ی  غربی سانفرانسيكو ... در حاشيه ي زیبای .پاسيفيك ...  به این همه فکر می کنممی دانی ....  اگر يكي باشد كه كاليفرنيا را براي طبيعتش انتخاب كرده باشد، بي ترديد منم، بماند.
Post a Comment