Tuesday, August 20, 2002

.......

مي وزد و پرده ي سفيد اتاق پر مي شود از اين حجم ناشناس بي شكل و لبه هايش را مي كشد تا پايه هاي ميز نهارخوري سياه رنگ و انگار مي نشيند روي صندلي مجاورش كه كفه اي حصيري با بافتي ريز دارد. دستش را تكان مي دهد و شمع صورتي رنگ از روي شمعدان سياه فلزي مي افتد پايين و گم مي شود روي طرح سرخرنگ گليم ابريشمي. برگ هاي سبز رنگ شمعداني در گلدان كنار پنجره در تلاطم حضورش جان مي گيرند و انگار مي رقصند. مسحورم مي كند حضور نابهنگامش. به سويش مي روم. بر سر ديگر ميز مي نشينم. دستهايم را زير چانه مي زنم و دل مي سپارم به اين حضور شگرف.

نيمه هاي شب با نوازش نرمش بيدار مي شوم. بيداري نيمه شب را دوست دارم. مي داند انگار. حاشيه ي سرخ پرده ي را بر صورتم مي كشد و صدايش نرم در اتاق مي پيچد. انگار در استانه ي پاييز تورنتو آمده است به مهماني من. روي تخت غلت مي زنم و مي چرخم به سمت پنجره و نگاهش مي كنم كه در پرده موج مي زند و پنجه اش را مي رساند به من. مي خندم از غلغلك نرم سرپنجه هايش. دوستشان دارم. شب را و باد را.
Post a Comment