Thursday, March 20, 2003

سال نو ... جنگ ... خاطره

امروز بيست و نهم اسفند است. روز آخر سالي و روز اول سالي ديگر. من كلي كارت تبريك فرستاده ام براي دوستانم ... كلي كارت تبريك هم ازشان گرفته ام. فكر كردم بيايم در اين صفحهتصويري از هفت سين و عيد بگذارم و آرزويي خوش بكنم براي همه مان ... اما به جز تصوير اين بچه ي كوچولوي عراقي دست و دلم به چيز ديگري نرفت. نمي دانم مي توانم آرزو كنم كه شر غولچه هايي كه سردمدار قوم خودشان مي شوند و هستي و نيستي آن قوم را به نابودي مي كشند براي هميشه كنده شود ... اين بازي دوست نداشتني اسلحه و جنگ و تحريم و زور و ... مي دانم آرزوي كودكانه اي است ... مي دانم. مي دانم كه بايد كار كرد و بايد انتظار كشيد ... و اين شب سر سحر شدن ندارد. شب من. شب تو....
درست مي گفتي شاید که: ”ليلا تو همه چيز را تلخ مي بيني“.  من شيريني لحظات را درك نمي كنم. مي داني ... ديشب رفته بودم واليبال و بعد با بچه ها شام رفتيم بيرون. مي خنديديم و شرارت مي كرديم. و من به تو مي انديشيدم و خنده ها مزه ي تلخي مي گرفتند. فروردين است براي تو. براي من اما ... نمي دانم. چيز گنگي دندانش را در جانم فرو كرده است. انگار بهار شيطان هاي روح را كه در زمستان كرخ و خواب آلود شده اند را بيدار مي كند و يكي در من، يكي در ما فرياد مي زند... و اين هوا ... هوا اينجا هم بوي بهار گرفته است وضربه ي باد كه ديگر سرد نيست بر تنم ديگر حتي شادي آور است... من به پشت سر نگاه مي كردم ... با خودم فكر مي كردم كه تو ديشب خودت را آغاز كردي. چهار سال پيش... و من ديشب يك ليلا را براي هميشه به خاك سپردم. چهار سال پيش ... ديشب بر درگاه سال نو آرزوهاي يك دختر جوان عراقي با انفجار يك صداي مهيب براي هميشه مرد ... چهار سال ...و اين زن كه در تاريكي شب در حياط يك مدرسه در تورنتو دستهايش را در باد باز كرده است و به دور خود مي چرخد حتي شباهتي به من ندارد ... هذيان مي گويم ... نه؟
Post a Comment