Tuesday, April 7, 2009

فروردین 1381

امسال درست بعد از عيد بابا مرد. عين يك شمع خاموش شد. نه با باد. انگار كسي از دل سياهي دهانش را پر باد كرد وفوت كرد و شمع يكدفعه خاموش شد. همين. من اينجا، در اين دورها نشسته بودم و در پيچ و خم پيدا كردن نور بودم. سرم را مي كوبيدم به ديوار سياهي.
يادم مي ايد كه سالها اين نور كوچولوي ساده و ساكت به نظرم كم و بي فايده آمده بود. يك جوري انگار هميشه بود. مثل همه ی چیزهای دیگر.
من به اوگفته بودم كه قانع نخواهم شد به اين يك كف دست روشني كه شمع ها فقط دور خودشان ايجاد مي كنند كه همان هم يك وجب انورتر توي يك دايره ي گنده سايه هاي سياه و ترسناك مي اندازد و به وحشت تاريكي اضافه مي كند. مي روم يك جاي ديگر. دنبال روز.

نورشمع هاي كوچولو انگار برايم انعكاس پذيرش بودند و نه روشني. هي به من سركوفت مي زدند كه: ” من كوچولو و حقيرم. اما هستم و از هستي خوشحالم“... مي داني ... وقتي جواني گاهي دلت مي خواهد كه خودت اين نورهاي كوچك را خفه كني و بماني يكسره با سياهي مطلق.
وقتي جواني سياهي دست مي كشد نرم روي قلبت. روي ذهنت. سيا ه مي بيني. سياه مي شوي. و شمعهاي كوچولو با آن لرزش احمقانه ي نورحقيرشان خشمگينت مي كنند. من هم.
نازنين هيچوقت مانعم نشده بود. اينبار هم نشد. اوهم مي دانست كه اين زندگي من است. نازنين بابا. راه افتادم.
اینجا که رسیدم ... دورِ دور .... شمع خاموش شد. طوري كه انگار هرگز نبود. برگشتم. تاريك بود مثل هميشه. چه انتظاري مي رفت جز اين؟
من دوباره راه افتادم. خالي تر از هميشه. سياه.

مي داني ... حالا گاهي نيمه ي شبها بيدار مي شوم و قلبم از ياد شمع كوچک نازنين که برای همیشه خاموش شده است به درد مي آيد. و شمع كوچولو در دلم يك نقطه را روشن و گرم مي كند. و من مهرش و از داغي اش گريه مي كنم.
بــابـاي مهربان دست از روشني برنمي دارد. حتي وقتي كه نيست.

6 comments:

الهام said...

لیلا جان من از پدرم دل خوشی ندارم چه که هر کاری که دلش خواست با من بیچاره کرد ولی نوشته ات مرا به یاد مادر ازدست رفته ام انداخت و کلی گریستم به درد...

Anonymous said...

تقدیم به مادرم و تقدیم به تمام عزیزانی که این موجود گرامی را دگر در بر ندارند

در محاصره چهاردیوارم دلم برای اغوش کسی تنگست دلم هوای عطر کودکی دارد ...به مادر میاندیشم حادث میشود دران سوی اصطکاک خشک فلز راضی میشوم قلمی را به سمتم دراز میکند!کسی از من امضای یادگاری میخواهد چندین پله را بالا میروم!در انتهای پله ها سایه میبینم سایه ای روشن !مادر با چادر پیر تر به نظر میاید ! پیش مروم پیش میاید !اعجاز اغوشش را به من میبخشد ....دیگر دردی نیست دیگر نمی ترسم دگر تنها نیستم
مادر را نگاه میکنم چادر اورا پیر نکرده بود موهای سیاهش را گم کرده است باید به او بگویم که اغوشش چه اکسیریست باید سپیدی تک تک موهایش را جبران کنم ولی چگونه ؟در راه خانه دفتری سپید میخرم مدادم را تیز میکنم موهای سپید مادرم به من اموختند که شب تیره هم عاقبت روشن خواهد شد و من تا خود صبح مینویسم مینویسم مینویسم هر تار موی سپید مادر باید کتابی شود...

Anonymous said...

leila jan kheili moteasef shoam

sara said...

كاش منم بابا داشتم و ازش دل خوش نداشتم!
كاش منم توي بيست و چند سالگي شمع بابامو گم ميكردم...
كاش منم بابا داشتم و سر موندن و رفتن باهم بحث ميكرديم
كاش منم ميتونستم واسه خاموش شدن بابام سرمو به سياهي ها بكوبم و عزاداري كنم
كاش منم...
كاش اينقدر كوچولو نبودم وقتي بابا رفت!
اصلن نميدونم بابام خوب بود يا...؟!
كاش يكم بزرگتر بودم كه به خاطر مياوردمش
لا اقل يه قصه...يه شعر...يه لالايي...يه دعوا... يه سيلي ... يه پس گردني ازش به خاطر داشتم!
تسليت ليلا...تسليت نه فقط به خاطر اينكه از دستش دادي،به خاطر اينكه ميتونستي چندين سال بيشتر كنارش زندگي كني،بوش كني،نازش كني،نازت كنه...ولي ازش دور بودي.
تسليت به خاطر همه اون روزها و ساعتهاي خوب از دست رفته!



آهاي مردم از اينجا دور...من اگر بابا داشتم شمع كم نورش رو به عشق هيچ خورشيد و چراغي ترك نميكردم.
تا زنده بود پيشش ميموندم.
توي يه چهار ديواري اجاره اي پايين شهر ، توي دود و دم و فقر و بيچارگي!
ولي تركش نميكردم !
توروخدا حالا كه تو تقسيم اين نعمت سهم من روزهاي كوتاه شد و سهم شما بيست سي سال (كه ان شا الله بشه صد سال) قدرشو بدونين و خيلي ازش لذت ببرين.
حال كنين با باباهاتون
هي باهاش حرف بزنين و بگين : بابا....بابا...بابا

الهام said...

سارا جان ان که ندارم ارزوست
عاقبت روزی غصه خود را قصه خواهم کرد...

Leilaye Leili said...

چقدر اندوه ...
چقدر نا آرامی