Saturday, April 4, 2009

عشق سالهای وبا ...



pienso en ti

Cada día pienso en tí
pienso un poco mas en tí
despedazo mi corazón
se destruye algo de mí.
Cada día pienso en tí
pienso un poco mas en tí.
Cada vez que sale el sol
busco en algo el valor
para continuar así
y te veo así y no te toque
rezo por ti cada noche
amanece y pienso en ti
y retumban en mis oídos
el tic-tac de los relojes
y sigo pensando en ti
y sigo pensando...

I Think Of You

Everyday, I think of you,
I think a little bit more of you,
I take apart my heart,
and something inside me is destroyed.
Everyday I think of you,
I think a little bit more of you;
Every time that the sun comes out
I look for a bit of courage
to continue this way,
And I see you;
that I didn't touch you in that way.
I pray for you every night.
It dawns and I think of you.
The tick-tock of the clocks
rumbles in my ears
and I keep thinking of you,
and I keep thinking....

3 comments:

دارا said...

شاید 2 سال و اندی هست که گه گاه سری به اینجا میزنم و میخونمتون. در سیر بدنیا اومدن شازده، بیشتر. میخواستم ببینم چه حسی روز بروز متبلور میشه در شما. حالا این یادداشت رو میذارم که بمناسبت سال نو،تبریک نه، بلکه آرزوی انرژی مضاعفی براتون کنم. بسیاری از احساساتتون رو میپسندم. شاید چون کمیابن. نمیدونم. مراقب شازده کوچولوی ما خوانندکان لیلای لیلی باشین. درست مثل آنت و ژان در جان شیفته رومن رولان. مرسی

ثماشئ said...

سلام لیلا جان زیبا و با احساس مینویسی اساسی.مواظب ان پسرکت باش چه دماغ خوشگلی داره

Leilaye Leili said...

دارا جان

گاهی به پسرک می گویم شازده کوچولو ... گاهی سیذارتا خطابش می کنم ... گاهی ماهی سیاه کوچولو ...

ولی در واقع کوچولک یک یاشار کوچولوست که شیر میخواهد و آغوش مادر ... از من ... بقیه ی چیزها را خودش می خواهد تجربه کند گمانم ...
من آنچیزی را که دارم و می خواهد به او می دهم: محبت ...

خوشحال است اما.