Monday, March 15, 2010

یادداشت اول: مریضم بد مدل ... و امروز را خانه خوابیده ام ...و گمانم فردا را هم ... در این شهر کسی را ندارم که بهش بزنگم ... و وقت بگذرد ...

خوب بود اگر کسی بود که ...
می شد با او حرف زد و بحث کرد ...
خوب بود اگر کسی بود که ...
... کله اش را بکنم!! .... محبانه!
می بینی ... من شهر ساده ترین ارزوها را ترک کرده ام ... برای همیشه.

***

یادداشت دوم: وقتی چیزی به این نزدیکی .... اینقدر عزیز ... به همین سادگی از دست می رود، رنج اغاز می شود. و این بیشتر از اینکه به از آنچه که از دست رفته است بازگردد ... از حس دردناک ناتوانی در درک حجم واقعی چیزها سرچشمه می گیرد. با خودم فکر می کنم شاید وجودم را از چیزهایی پر کرده ام که در اصل شان ... وقتی بیرون می ایند و زیر آفتاب بهشان نگاه می کنم ... جای چندانی نمی گیرند ...
شاید این حس تنهایی ... این گمگشتگی همیشگی به همین باز می گردد ... به عدم درک واقعیت موجودات.
Post a Comment