Sunday, March 10, 2013

چهار روز برایش شیر نخریدم. هر روز برایش داستان گوساله هایی را گفتم که از لحظه ی تولدشان در «مزارع لبنیات» از ادرشان جدا می شوند ... یکسری عکس بهش نشان دادم ... نه انهایی که انقدر جانگدازند که نفس ادم را می برند ...
برایش گفتم که سه سالی که خودم به او شیر داده ام برایش کافی بوده است ... که شیر گاو خصوصا حالا که پاستوریزه و هموجنیزه می شود در حرارتهای بالا  برایش انچنان چیزی ندارد ...
گفتم که یکسری ادم که می خواهند سود زیاد ببرند با گاوها و بیبی گاوها بد رفتاری می کنند .. ما باید در مقابلشان بایستیم .. شیر نخوریم ...
گفت: "من نمی خواهم شیر بیبی گاوها را بخورم."
گف: " من خیلی شیر نمی خورم. مامی گاو انقدر شیر دارد که هم من بخورم هم بیبی گاو."
گفت: "من شیر می خیلی دوست دارم."
گفت: "ببین دوستانم در مدرسه همه شیر می خورند."
گفت: "مامی من شیر می خواهم."

برایش خریدم. حالا مثل همیشه اورگانیک خریدم... به این هوا که شاید کمی ... فقط کمی ... این حکایت غیر قابل تصور جنایتکارانه ای که در موردمزارع لبنیات می خوانم در انها کمرنگتر باشد.

می گویم: "مامی شیر بخور ... اما فکر کن. به بیبی گاو فکر کن."
Post a Comment