Monday, March 11, 2013

هر روز صبح از خواب که بلند می شود می گوید: «من براون دایناسور را می خواهم بپوشم»
هر روز صبح من به او می گویم: «باز مامی؟ براون دایاسور را دیروز پوشیدی ... کثیف شده .. باید بشورم» و یکی دیگر پیشنهاد می کنم.
هر روز صبح جواب می دهد: «نه! من براون دایناسور را می خواهم! امیلی گفته اگر بروان دایناسور را بپوشی به خانه ام دعوتت می کنم»
هر روز صبح من بهش می گویم: «مهم نیست چی بپوشی! دوستان ادم را به خاطر لباسی که می پوشد نیست که دوست دارند»

و ...

امروز صبح همین بساط به راه است .. سومین روز است پشت سر هم که همین یک بلوز را می خواهد ... همه ی لباسهای دیگرش بی استفاده دارند توی کمدش برایش کوچک می شوند ...

من جلسه دارم . پدرش امده است ببردش مدرسه ... با خنده داریم همان بحث را می کنیم با پسرک ... چشمکی به پدرش می زنم و از سر ناتوانی به پسرک می گویم: «مهم نیست دوست دختر چه می گوید ... تو باید به مامانت گوش کنی!»

و می میریم از خنده از یاداوری مشکل همه ی مادرها وقتی جایشان اعوض می شود و از نقش دختر وارد نقش مادر می شوند!!!

براون دایناسور چروک و نه چندان تمیزش را میپوشد و خوش و خرم از در می رود بیرون.

من کسی نیستم جلوی خواست دل پسرکم بایستم!!
Post a Comment