Thursday, March 28, 2013

ياشار را مي گذارم توي تخت. تخت خودم طبعا. زير بار اينكه توي تخت خودش بخوابد نمي رود هنوز. مي خواهد كه كنارش دراز بكشم. پدرش هنوز نرفته است. مي گويم: "مامي! ددي پهلويت دراز بكشد! مامي مي خواهد كتاب بخواند." با بيرحمي معمولش مي گويد كه نه. "اونلي مامي"

پدرش مي ايد. دلشكستگي اش را فرو مي خورد و مي گويد: "يايا توبراي بزرگ شدن به ددي هم نياز داري"

ياشار با ژستي مطمين مي چرخد و شير پارچه اي اش را بغل مي كند و مي گويد: " انيمال را فقط مامانشان بزرگ مي كند!" و ادامه مي دهد: "تو مي تواني بروي ددي!"

چانه هامان اَويزان مي ماند از تعجب!
Post a Comment