Friday, April 19, 2013

داستانهاي ياشار يوسف

١- از كودكستان امده مي گويد: مامي ببين من چقدر عضله دارم!! و دستهايش را به شكلي بامزه تا مي كند و صورتش چروك مي خورد. لهش مي كنم با ماچ.

٢- يك وال كوچك و يك وال بزرگ عروسكي دستش گرفته است و باهاشان بازي مي كند. مي شنوم كه مي گويذ: "مامي وال و بيبي وال خيلي همديگر را دوست دارند اما ددي وال را نه. با هم ددي وال را مي اندازند توي اوشن و -با هيجان ادامه مي دهد- كلكش را مي كنند"
مكالمه ي بعدش بماند!

٣- دستهايش را به شكل عجيبي تكان مي دهد و حرفهايي زير لب زمزمه مي كند. مي پرسم: "مامي چكار مي كني" مي گويد: "مامي دارم با بد گاي مي جنگم و مي كشمش" مي گويم كه كشتن اصلا كلمه ي اي است كه نبايد به كار ببرد. مي گويد: "مي زنم توي كله اش پس'"
مي پرسم: "كي بد گاي است اصلا؟! كي به تو گفته بد گاي و گود گاي داريم؟ تازه اگرم بد گاي باشد ما فقط باهاش حرف مي زنيم و مي گوييم بد نباشد! نه زدن داريم نه كشتن!"
همانطور كه دستانش را تكان مي دهد با هيجان ادامه مي دهد: "بد گاي داريم! بد گاي حيوانات را اذيت مي كند!"
اين جوجه هم نقطه ضعف من را فهميده است.
Post a Comment