Saturday, June 29, 2013

من یک میلیون برابر انچه که بر مردم اطرافم .. بر اینها که دست تقدیر عین برگ می ریزدشان توی کوچه های زندگی ام .. و موج می خوردند می روند و می ایند ... و ناپدید می شوند و ریزریزریز می شوند ... بر دوستان این سالهای پایان ناپذیرِبعد از تو سخت می گیرم ... بر تو ... با تو سخت گرفتم. گاهی فکر میکنم چقدر خوب است که دیگر سنی از من گذشته است و هیچ مردی یا زنی در من هیچ هیجانی ایجاد نمی کند ... نمی تواند بکند ... در کنار تو ... در حضور تو این حس وصف ناشدنی سنگین و غیر قابل تحمل خواستن چیزی که خواستنی نبود را تجربه کردم .. و برای همیشه با خودم اوردم ... و شاید بخت با من یار بوده است که بعد از تو هرگز دیگری را ندیدم که فقط حضورش بتواند نفسم را اینطور به شماره بیاندازد .. که حتی یاد تو. گاهی فکر می کنم چقدر خوب است که دیگر سنی از من گذشته است ... و یکجایی در پشت سر تو را دیدم .. و تو را خواستم ... تا سر حد خشم. (تا حالا خشمگین شده ای؟) تا سر حد بیزاری. تا سر بیهودگی. تا سر جد تنهایی.
Post a Comment