Monday, October 7, 2013

می گویم: «ببین! من فرق نکرده ام ها! همانم که بودم وقتی که تو رفتی!!»
و اضافه می کنم که: «اعتماد به نفس ندارم!!»

می گویم: «ببین! من امضا می دهم .. یک متن می نویسم و هر چند تا امضا لازم است پایش می زنم که من نمی روم .. که نمی خواهم بروی !»

می گوید که امضا نمی خواهد. که این قلب است که مهم است. قلب. قلب.

می گویم که مشکل همین است. که این قلب کار و بار خودش را دارد. که نفوذ پذیر نیست. می گویم: «همین است! تو قلب را می خواهی! شدنی نیست! دست یافتنی نیست! این قلب دادنی نیست ... گرفتنی هم»
Post a Comment