Saturday, November 16, 2013

ساده است داستان و حالا حتي احمقانه به نظر مي رسد ... هيچ كس براي تو كافي نيست ... جز همان يك نفر كه تو برايش كافي نيستي ... اندازه هم نيستي ...مربوط هم نيستي
و تو همه چيز را مي پذيري ... همه ي شرايط را ... همه ي قواعد را ... همه ي بي تفاوتي هاي گاه و بيگاه را ... همه ي بي قيدي ها ... بي اعتنايي ها را
تا بپذيردت. همانجا كه هستي ... همانجا كه هست ... همانطور كه هستي ... همان همان همان.
و بلافاصله ... بلافاصله ... در كه باز مي شود ... پايت را كه در ان دهليز تنگ و تاريك و نامطمئن مي گذاري ... دستت را كه مي كشي به ديوارهاي نااستوار با هم بودن ... درد اغاز مي شود. با شدتي هزاران بار بيش از گذشته.
و درد و ترديد و بي قراري و خشم و درد و بي قراري و خشم و دل ازردگي و تب و ترديد و تلخي و درد و خشم و تلخي.

بيشتر بنويسم؟
Post a Comment