Sunday, November 24, 2013

گفتم با م.ن. مي روم بار امشب ...هر چه بهش مي گويم اين روح اين جان من نجات دادني نيست باور نمي كند
مرد اگر بودم انگيزه داشتم با همچين زن زيبا و عشوه گري بيرون بروم ... اما براي من جز حسرت زيبايي دست نايافتتي چيزي كه اشتهاي ذهنم را تحريك مي كند و نه تنم را ، باقي نمي ماند

و ديدن ادمها
واي ي ي يي ي
براي من كه گوشه ي خانه افتاده ام
و اينراكشن بي نهايت محدودم با ياشار يوسف تنها ارتباط اجتماعي ام است
كار ساده اي نيست

من و مبل و گربه و انار با هم به نوعي تعادل رسيده ايم
Post a Comment