Tuesday, November 12, 2013

تو به پهناي صورت لبخند مي زني. حرف نمي زني. لبخند ميزني.
من فكر مي كنم پنج سال است نديدمت.
مي گويم: "تكنولوژي"
تو  لبخند مي زني
مي گويم: "١٥ سال پيش اگر اين را داشتيم شايد چيزها تغيير مي كردند"
ميخنديم هر دو: "نوشته هاي وبلاگ كافي بودند براي جز جز كردن"
تو لبخند مي زني. با صدايي گرم و دوستانه مي پرسي: "خوبي ليلا؟"
تكرار مي كني: "دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده است".
باور مي كنم. بعد از بيست سال باور مي كنم

***

این حس انتظار را تجربه كرده اي؟  حس ممتد منتظر بودن براي انكه تو بيايي ... كه ببينمت... روزهايي كه  فقط براي ان زندگي مي كنم ... نفس مي كشم تا تو را ببينم؟
در راه شركت به سي دي اينروزها گوش مي كنم. به يك شعر عاشقانه از ستار ... و سرم را به سختي تكان مي دهم تا از سرم بپري ... اين بيحسي ... اين انتظار ممتد و جاندار و سنگين ... انتظار دوباره ديدن تو.
شانه بالا مي اندازم:  "دو قاره فاصله است ليلا!"
بعد از سالها ان حس به سراغم امده است و گلويم را مي فشارد. حس روزهايي كه براي ان زندگي مي كردم ... براي اين نفس مي كشيدم كه تو را ببينم.

***

 از شركت مي زنم بيرون و ميايم خانه. بچك را از پیش پدرش بر نمي دارم. تنها در خانه روي مبل مي نشينم. خسته. خسته. بي حركت. مي دانم .. ديگر مي شناسمش اين همه را ... خستگيِِ تحمل نبودن توست. خستگی مقاومت در مقابل این کشش. باز روزها را بر خلاف خودم مي گذرانم.

بر خلاف خودم امده ام اين همه راه را ...
و هنوز
و همچنان
و شايد هميشه.
زنداني خودم هستم ... وقتي كه تو نيستي.
خسته ... و حتي عاصي نمي توانم باشم.
پذيرفتن اين همه حتي وقتي ممكن است اسان نيست.
خسته ام.
Post a Comment