Tuesday, January 14, 2014

یاشار یوسف 5 ساله شد .
تولدش را اخر هفته قرار بود برایش بگیریم و دوستان مدرسه اش را دعوت کنیم
بعد از ظهر زنگ می زنم خانه. می پرسد: امروز کسی نمی اید؟ grown up پارتی هم نداریم برای من؟
زنگ می زنم به دوستان ... و سر راه برایش خرید می کنم ...
ظرف دو ساعت یک مهمانی کوچولو داریم

دوستان امدند و برایش شمع روشن کردیم و تولد مبارک خواندیم
و برایش کلی کادو باز کردیم.... که البته چنان گلویش پیش یکی از کادوهایش که یک کامیون بزرگ بازیافت زباله بود گیر کرد که بقیه را هول هولی به کناری انداخت .... و تا موقع خواب از انطرف و امروز صبح زود فقط با همان تراک بازی می کرد ...

برایش تعریف می کنیم که چقدر سخت به دنیا امد ... از ماجراهای اتاق زایمان ... و از گریه کردن پدرش در وقت تولدش ... و اینکه انگار دلش نمی خواست بیاید بیرون ...

راه می رود و مرا می بوسد ... روی لب .. می بوسد .. می بوسد ...
نشسته ام جایی .. و می بینم می اید و دستهایم را .. بازویم را ... ساق پایم را می بوسد ... عاشقانه ... دائم ... هر روز.
یکطور عجیبی بچه ی شادی است یاشار یوسف ...
خندان و شوخ و بازیگوش ... و دائم در حال نقشه کشیدن برای کارهای شرارت آمیز ...
از زنده بودن ... از به دنیا امدن خوشحال است ... و همین برای من کافی است.



Post a Comment