Friday, March 14, 2014

خبر خودكشي اش ... مرا متعجب نمي كند. ارواح جوان... كه نمي توانند در اين قالب جاشوند كه پذيرفتنش اينقدر براي ديگران اسان و حتي دلپذير است

خبر خودكشي مرا متعجب نمي كند ... هرچند غمگين چرا.

مي داني ... بعضي ها اصلا از اول اندازه ي اندازه به دنيا مي ايند ... زود مي فهمند چه مي خواهند ... به سمت ان را مي افتند بي هيچ ترديدي ... تحصيل ... كار ... مهاجرت ... همسر ... بچه ... سفر و خانه و مدرسه و سينما و داون تاون ... حساب بانكي و تعلقات سياسي و تاملات خانوادگي ... بعضي ها را انگار به قواره مي بُرند

تنها است انكه كه هر قدم انگار روي لبه ي خنجري راه مي رود ... كه در فاصله ي بين مدرسه تا خانه ... دانشگاه يا محل كار بايد دنبال انگيزه ي اين همه بگردد ... كه معنا نمي شوند چيزها برايش ... كه سر سفره ي شام وقتي خم مي شوي بشقاب ترشي را از دستش بگيري درخشش اشك ناخوانده را در چشمش ناچار ناديده مي گيري نكند ديگران نا-راحت شوند ... ان كه "از اين شاخ به ان شاخ مي پرد" و "نمي خواهد خودش را جمع و جور كند" و "خودش نمي خواهد درست شود" و "اصلا دوست دارد افراطي باشد" ...
چيزهايي كه يك عمر با شنيدنشان از دهان همه شان از خشم و رنجش برخودم لرزيده ام
تنهاست انكه روي لبه راه مي رود ... در وسوسه اي كه مثل زخمي سوز مي زند
تنهاتر انكه نمي پذيرد ... اندازه ها را ...
اندازه نمي شود ...
تنهاست انكه مي پرد.
Post a Comment