Monday, March 31, 2014

ناآرام است. بهانه مي گيرد. خسته ام ميًكند. مرتب مي خواهد كارتون نگاه مي كند. "نه" قبول نمي كند. دادم را در مي اورد. نمي فهمم.
دو روز مي گذرد. باز همين تكرار مي شود. به پدرش زنگ مي زنم. مي گويم يك چيزي عوض شده است. مي ايد كه ببردش.
همچنان گريه مي كند. سرش داد مي زنم. مي پرسم: "چطور اينقدر يكباره تغيير كرده اي ... چرا ارام نمي شوي!؟"
مي چرخد و خودش را در بغل من مي اندازد و يكباره در هم مي شكند: "I miss Mato"
و چنان زار و تلخ گريه مي كند كه من وپدرش هر دو نفسمان مي برد.
ماتو همبازي و همكلاسي اش است كه ياشار به طور غريبي دوستش دارد و حالا براي ٤ ماه و نيم يكدفعه رفته است ژاپن و ياشار هر روز، هر روز سراغش را مي گيرد و هر روز، هر روز مي پرسد كه كي باز مي گردد.
در بغلم زار مي زند:"چرا بايد ماتو برود؟ چرا بايد اينقدر طولاني برود؟"
من گريه مي كنم. پدرش هم.
مي گويم كه اين داستان زندگي است ... كه كساني را كه دوست داريم از دست مي دهيم.كه حالا ماتو باز مي گردد. يكروزي همديگر را باز مي بينند.
گريه مي كنم: "مامي متاسفم كه براي تو اينقدر زود اتفاق افتاد."
گريه مي كنم. گريه مي كند. ارام مي شود. خودش مي شود. همان بچه ي آرام و نازنين. كمي غمگين.
Post a Comment