Monday, April 14, 2014

در نفس های آخر 45 سالگی (دو هفته تا 46 تمام) وقتی می خواهی به ماجراهای عاشقانه ی گذشته اشاره کنی ... می گویی: "عشق های دوران نوجوانی!"

فراموش می کنی که در 20 سالگی چقدر بزرگ بودی ... وزن دنیا روی شانه هایت سنگینی می کرد و رسالت نجات دنیا یکتنه را بر عهده گرفته بودی و فکر می کردی همه ی معادلات دنیا را حل کرده ای ... و خلق های قهرمان جهان منتظر تو بودند تا نجاتشان دهی!

... و حالا سالها بعد که پیچیدگی های معادلات را فهمیده ای .... و آن بار را زمین گذاشته ای و در گوشه ای برای خودت لانه ای درست کرده ای ... و جوجه ات را بزرگ می کنی ... و زُق زُق زخمهای کهنه ات کمابیش آرام گرفته اند- حالا مگر در دل بیخوابی های نیمه شبها- می گویی: "عشق های دوران نوجوانی! " ... زخم های دوران نوجوانی!
شاید چون پذیرفتن اینکه جوانی گریزپا بالاخره بر تو گذشته است کار ساده ای نیست.
Post a Comment