Monday, April 21, 2014

از ساعت دو صبح غلت و واغلت زده است ... و به فكرش رسيده است يك چيزي بنويسد در باب عاشق بودن كه به پريدن از بلندي مي ماند ... و تنها بودن ان يك كه مي پرد ... و فاصله كه با شتاب بيشتر و بيشتر مي شود ....

و تو كه همچنان بالاي پرتگاه ايستاده اي. و من كه سالهاست رفته ام.

من. -هنوز درست نمي دانم چرا- خودم را ... ذره به ذره ... استخوان به استخوان ... از ته پرتگاه جمع كردم و بند زدم ... راه افتادم و رفتم.

و اين فاصله كه حالا سالهاست كه تنها تابع قوانين جزمي نيست. از خود ماست.

***

حالا مي نويسمش.
Post a Comment