Friday, May 9, 2014

من هنوز در ياشار يوسف دنبال تو مي گردم ... يك حال عجيبيه فک کنم از معشوق فرزندي داشتن ...
هميشه دلم مي خواست از تو پسري داشتم ... كه شبيه تو بود و سياه چرده بود و شجاع بود و شيرين زبان بود و محجوب بود ... و انقدر باهوش بود كه ادم ديوانه مي شد ... و انقدر جسور كه ادم را محو خودش مي كرد ... و آنقدر شيرين.
و البته من او را نه مثل تو با عقل سليم بزدل محافظه كار اينده نگر كه آزادِ آزادِ آزاد بار مي اوردم ... عاشق پريدن ... بي هراس از زمين خوردن ... و بی وسواس "موفقیت".
من بیزارم از این وسواس که خانواده آن را مثل تخمی در دل بچه هاشان می کارد و زندگی شان را به کثافت می کشد .. این وسواس "موفق شدن"

حالا آدمها مي ايند اينجا مرا قضاوت مي كنند و از خريتم يا خودخواهي ام يا ناداني ام يا سادگي ام یا وقت نشناسی ام یا عدم پذیرش وافعیتم يا هزار عيب و ايراد ديگرم مي گويند و خصوصا از ان يكي كه حتي براي من هم كه تره براي هيچ كسي و هيچ سنتي و عرفيتي خورد نمي كنم شنيدنش عذاب اور است كه "لیلا تو مادر خوبي يا قدرشناسي يا عاقلي يا فهميده اي یا از خودگذشته ای یا لایقی نيستي" ...

مثل هميشه.

من گاهي در ياشار يوسف دنبال تو مي گردم ... يك حال عجيبيه از معشوق فرزندي داشتن ... و مثلا ديدن طرحي از صورت تو درصورتش، وقتي که احساسات برش غلبه مي كند و مي خنداندش يا گريه اش مي اندازد

من هميشه در همه چيز دنبال تو مي گردم. گمانم زمان شايد درد را ارام مي كند ... اما عشق را نه.
Post a Comment