Wednesday, June 11, 2014

اوين هميشه قلب خونريز شهر بوده است و خواهد ماند
همانجا كه خسرو گلسرخي تيرباران شد ... جزني به رگبار بسته شد ... همانجا كه دختران جوان مجاهد زخم خورده و عاصي در صبح خونين فرداي ٥ مهر به جوخه هاي اعدام سپرده شدند و مريم فيروز انچنان شلاق خورد كه درد ضربات را تا بستر مرگ با خود به يادگار برد ... همانجا كه سالها بعد فرزاد كمانگر به دار اويخته شد و جلادان حكومت امروز در ان با چماق بر فرق ان كساني مي كوبند كه نمي ترسند و مي مانند.
...
قلب من هم كه اين همه را ترك گفته ام.

***


آمد
دستش به دستبند بود
ازپشت ميله ها
عرياني دستان من نديد
اما
يك لحظه در تلاطم چشمان من نگريست
چيزي نگفت
رفت
اكنون اشباح از ميانه هر راه ميخزند
خورشيد
درپشت پلكهاي من اعدام ميشود

نه آنکه فکر کنی سرد است
که من
در تهاجم کولاک
یکجا تمام هیمه های جهان را
انبار کرده ام
پشت خانه ام
و در تدارک یک باغ آتشم
به تنهایی
من هیمه ام
برادر خوبم
بشکن مرا!
برای اجاق سرد اتاقت
آتشم بزن!
من هیمه ام
برادر خوبم

شعر از خسرو گلسرخي
Post a Comment