Wednesday, June 25, 2014

مثل گربه ي سيري که لب حوض بالاي سر ماهی کوچکی مي نشيند به بازی ... مرا چنگول چنگول مي كند و گيرم مي اندازد در يك حفره ي كوچولو كه نفسم ببرد ... و من هي براي كمي هوا ميايم روي اب و او باز با پنجه هايش من را بازي مي دهد
سالهاست
مي دانم كه سير است و از خودش پر است و قصد شكار هم ندارد و مي دانم كه از زخمي كه مي زند هيچ حسي ندارد
چشمهايش به ديدن تقلاي من برق برق مي زنند و من بي انكه ديگر حتي بترسم دم مي جنبانم و لابلاي پنجه هايش سر مي خورم
نمي داند كه اين همه ديگر هيچ چيزي را براي من تغيير نمي دهد
نمي داند كه حالا اوست كه شكار خودش مي شود
.
.
.
فقط بايد يادم باشد كه ان وسطها يادم نرود كه اينها همه بازي اي بيشتر براي او نيست.
Post a Comment