Wednesday, July 2, 2014

هرگز نبايد بازگشت.
باديدن انچه كه بر ما گذشته است ... و حالا گذشته است ... مي ترسم ديگر هيچ چيز باقي نماند ...
Dream as we might, things will never be the same.

.
.
.
مي بيني .. بين متنقاض ترين حواس بالا و پايين مي شوم ... وقتي تو روبرويم هستي ... چيزهايي را مي خواهم در آنِ واحد كه با هم كوچكترين تقاطعي ندارند ... و همه ي اين چيزها كه روزهايم را به شب مي رسانند ... حالا به هر جان كندن ... يكباره مثل دستي بر گردن لحظه حلقه مي زنند و سخت مي فشارندش ... و تحمل شان سخت مي شود ...

و باز اين من نيستم كه از تو رومي گردانم. عجيب نيست؟
نمي تواند باشد بعد از همه ي اين سالها.
دوست داشتنت زمين زير پايم را از من مي گيرد ... و من فرو مي روم.
از كجا، از كِي سردر خواهم اورد؟
Post a Comment