Wednesday, December 3, 2014




با بچه ها در بالکن رستوران نشسته ایم ... این کار دیگر دارد سنت هفتگی می شود و کلی حال می دهد .. .سر هم داد می زنیم و بحث می کنیم ...
هوا کمی سرد است و بخاری های گازی روشن اند.
دو مرد در کناری ایستاده اند و سیگار می کشند ... یکی جوانتر است ... کوتاه است و گردالی ... با کله ی نیمه تاس گرد و ریشی کم جان ... دیگری بلند قد است و سیه چرده با موهای پر کلاغی .. صورتی شبیه کاراکترهای بد در کارتونهای کلاسیک والت دیسنی .. تو مایه های یکی از 40 دزد بغداد در کارتون علی بابا .. فقط با صورتی ته تراش.
من مدتی به انها نگاه می کنم ... نوعی اختلاف سنی ... ظاهری ... و نوعی صمیمیت که دیدنش برای من حسرت انگیز است. طاقت نمی اورم... به مرد جوانتر می گویم: "شما از سوریه هستین نه؟"
می خندد: "نه ولی خیلی نزدیک ... فلسطینی هستم."
مرد دیگر هم می خندند: "من هم فلسطینی هستم. البته مسیحی ام و از اسراییل امده ام ... پاسپورت اسراییلی دارم. از انها هستم که بهم می گویند عرب اسراییلی."
بعد باز تاکید می کند: "من فلسطینی هستم!"
می گویم: "ملت فلسطین ...یک ملت ... ملتی که بینشان مرز کشیده اند و برایشان دو دولت درست کرده اند و انداخته اندشان به جان هم"
می پرسد:"شما از کجا هستید؟"
دلشاد به زیبایی جواب می دهد: "ما هم فلسطینی هستیم."
من می گویم: "از ایران."
می گویند: "ما ایران را دوست داریم. ایرانی ها را دوست داریم."
زرین به تندی خندانی می گوید: "ببینم با دولت جمهوری اسلامی که خوب نیستید؟"
مرد بلند قد می خندد: "نه. مردم ایران. ایرانی ها ادمهای خوبی هستند."
من تلخکامی ام را پنهان می کنم. همه ی مجلفات ضد فلسطینی و ضد عربِ نژادپرستانه ای که خصوصا در تورنتو مرتب تکرار می شوند از ذهنم به سرعت می گذرند.
ازشان راجع به "حنان عشراوی"، زنی مسیحی که به نظر می رسد ممکن در کرانه ی غربی جای محمد عباس را بگیرد می پرسم ... می گویم جالب است یک مسیحی در فلسطین رئیس جمهور شود .. انوقت اینها اسلاموفوبیا را علیه فلسطین چطوری بفروشند.
با هم گپ می زنیم. راجع به ادیان یا دولتها.
مرد اسراییلی می گوید که برای اسلام احترام زیادی قائل است.
دلشاد جوان و رادیکال می گوید که اته ایست است.
و من هم که: "ادیان به نظرم همه شان بیربطند اما مسلمانان و یهودیان و مسیحیان .. یعنی مردم برای من محترمند. هر اعتقادی که دارند."
همه تکرار می کنیم .. به زبانهای مختلف که مشکل از دولتهاست.
همین مردم مسیحی و مسلمان و یهودی تا قبل از اینکه انگلیس بعد از جنگ جهانی اول و فروپاشی عقمانی قیومیت منطقه را بر عهده گیرد و خاور میانه را و اسراییل را تعریف کند ... بدون نفرت فرقه ای با هم زندگی می کردند.
از خودم می پرسم چطور است که در کشوری مانند کانادا -یا امریکا- مسلمان و سیاه و سفید و یهودی و چینی و روسی و عرب و اسراییلی و چچنی و یوسنیایی و صرب و این قبیله ی افریقا و ان قبیله ی افریقا به این زیبایی به این راحتی به این مهربانی به هم زندگی می کنند با حفظ مذهیشان ... ادابشان ... و حتی سنتهای محلی و دینی و قبیله ای شان .... ... اما نه در سرزمینهای خودشان ...
هیچ فکر کرده ای؟
ابلهانه است که ریشه را در نژاد یا مذهب جستجو کرد.

 ***

من فکر می کنم نوشته های مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی، گرامشی و سارتر را باید در فهرست اموزشی مدارس گذاشت. نه در باب ارتباط انسان و خدا ... که در درک روابط سلطه ... مذهب ... جنگ ... و نژاد.
Post a Comment