Thursday, December 31, 2015

شكست عشقي ... بهتر بگويم، تجربه ي عشق ناتمام ، عشق سِقط شده ... عشقي كه گزش نيشش تا ته قلب می نشیند، به ان حادثه ي ناشناخته و دردناکي مي ماند كه ار ان قهرمانها متولد مي شوند. گزيده شده از درد تفاوت وانهادگي، از ماندن، از درماندن در همه ي آن چيزهايي كه داشتنشان و خواستنشان و ماندنشان براي همه ي ان ديگران انقدر ساده و اسان است، از عدم تعلق، به همه ي ان چيزهايي كه همه به سادگي به انها تعلق مي پذيرند، و تعلق شان را به خود می پذیرند. در گوشه اي به تنهايي مي نشيني، و تفاوت شدت مي گیرد، و درد، ... و از دلِ اين همه موجوديتي نو متولد مي شود كه حالا از استقامت خود و از اسیب ناپذیری خود شگفت زده میشود. تجربه ي عشق به بار ننشسته ، در وقت خود به بار مي نشيند و از ان موجودي زاده مي شود ... اسیب ناپذیر. در مقابل این همه ی بیهودگی. تا عشق بعدی. که از نو ... تا عمق استخوان اسیب پذیر می کندت. . . . . پی نوشت: نه از سر قدرت ... که از پذیرش تنهایی.
Post a Comment