Monday, August 5, 2002


کتابچه ای بسيار کوچک ست که اتفاقی به دستم رسيده است. انگار که باد آورده اش و انداخته اش دم در خانه ی من. کوچکتر از يک تقويم جيبی که يکسال تمام را در خود دارد. کوچکتر از دفتر تلفنی که در برگهايش شماره های رمز تمام ارتباط من است با ادمهای ديگر اين دنيا. کوچک است. بازش می کنم. در صفحه ای از آن نوشته است:

همه ی آنچه ما هستيم به وجود می آيد
با انديشه هايمان.
با انديشه ها مان،
ما جهان را می سازيم.


ذهنم از پذيرش اين مفهوم سر باز می زند. اين نوشته هم در من اندیشه ای خلق می کند مانند ديگری که می خواهد نفی اش کند. آن انديشه که مرا ذوب می کند و می آميزد با زندگی. آنکه اسيرم می کند. که خود را باز نمی شناسم از آن و آن را از خود. ورق می زنم. می گويد:

زندگی کوتاه است
زمان به سرعت باد می گذرد
آشکار ساز گوهر حقيقی را
پالوده کن
ذهن و قلب را
تا شادی را به کف آوری.
مهربانی کن؛ رحيم باش
بخشنده باش؛ نيکو عمل کن.
تمرکز کن.
درک کن.
بيدار شو.


در من چيزی در هم ريخته است که نيازمند نوازش اين سخنان است. نيازمند باور. آرزومند آرامش. در کداميک از زندگی هايم بايد بيدار شوم. گم گشته ام. آشفته. ورق می زنم. می گويد:

آرامش بر می خيزد از
درون.
جستجويش نکن
در بيرون.


در خود می نگرم. در آنجا که باورهايم با رنج به هم می رسند. در تقاطع ايمان و رنج. کدام دريچه را نگشوده ام. نور از کجاست که بايد بتابد؟ می گويد:

آرامش عدم حضور تضاد نيست،
تقواست، و
باور،
نمودی از عشق،
صداقت و اعتماد.


آرام می نشينم. به کتابچه ی بسيار کوچک نگاه می کنم. که عالمی را در خود دارد: قـلـب يـک بـــودا. بر يک برگه ی سفيد سر مشقی برای خود می نويسم: آرامش، نبود تضاد نيست ...
Post a Comment