Friday, March 28, 2003

براي ليلا . براي ماه بانو
سلام بانو

برايت نامه اي بسيار طولاني نوشته بودم .براي نوشته نيشدارت. براي ستاره هاي ادريس و از ستاره هاي سرشانه كه ميخواستي بودنشان را به ياد ادريس و مثل ادريس ها بياوري .نوشته بودم كه عزيز جان برايم ازپستي آن- ستاره ها كه نه, از نشانه ها- ننويس كه ادريس نه چندان دورها خود از ميان آن تعفن وحشي كه بي دغدغه قرباني ميگرفت صداي ياد آور بود براي صدها هزار كه مي شنيدند وكفاره اش را هم پس داده ست .حالا مهربان, تو ادريس را كه دربه در به دنبال ستاره هاي مهرباني ست به پستوي هزار توي پستي , پيغام وپهلو نده وپرچم پيچيده به پيكر پاره پاره را پود پيش پرده خواني و پنبه زني ستاره مكن.........

نوشتم اما ديدم نوشته ام سخت تلخ شده ست ونامهربان. شايد كه شيوا باشد اما شايسته ادريس يحيي كه شالوده اش از شور شيدايي و شيفتگي ست, نيست و ديدم كه اين همه تلخي را براي ليلاي ليلي پيچيدن و قرستادن, از پس ادريس برنمي آيد, بس كه بانو خوب و خواستني ست و بس كه با ادريس مهربان بوده ست و بس كه خود تلخي از ساليان خريده است. اين دومين نامه تلخيست كه نفرستاده ميماند. شگفت اينكه اولين, در پي روزي سرخ بود . روزي كه سرخيش درچشم مهربان ترين ماه بانو سخت زننده مينمود.. قلب گلوله ها را حواله بيشرمي مان كرد. چه ميشود كرد ازقرار گاهي گلوله ها قوت قلم قاصدك قصه گو ميشوند هر چند كه قيقاج ميزنند اما ازقوم وقماش قفا زن نيست اين برگ گل مگنوليا....

سخن آخر اينكه عزيز جان : آنكه وقت رفتن مينشيند و نمي آيد, نامش* نيامده* است نه آنكه* مانده* است
Post a Comment