Wednesday, July 6, 2005

بی قرار و سرگردانم ... هيچ چيز سر جايش نيست ... هيچ چيز معنایی ندارد. هر جا که می روم چيزی از من می خواهند ... چيزی که بايد بدانم ... چيزی که بايد بخوانم ... چيزی که بايد باشم ... و نيستم. در گریز از هرج و مرج چهره های گرفته و سخت و شلوغی کوچه ها به خانه می رسم که خاموش و خالی است. وارد می شوم و در را پشت سر می بندم. برای لحظه ای آرام می مانم. پشت در بسته ... پشت عبور صدای پاها.

به پشت سر نگاه می کنم ... به دور از هیاهوی بیرون، اتاقی کوچک را می بینم که در زمینی باز و گسترده بنا شده است ..و تو را -با آن چهره ی خالی- با چشمانت که بی انعکاس آنچه که در بیرون جریان دارد به دو تیله ی بیرنگ می مانند. تو -صورتی خالی ... خالی از شوقی که در دلهامان به درد می نشست- خاموش و مطمئن نشسته ای و به صف آدمها نگاه می کنی که از یک در به اتاق وارد و از در دیگر آن خارج می شوند. لحظه ی انتخاب ... لحظه ی پیوستن ... یا رهایی. برای یک آن در ميان آنچه که دوست می داری و بر می گزينی اش گم می شوم ...تنها برای یک لحظه ... تامل می کنم ... و خسته و سرگشته از ردیف آرام و صبور منتظران بيرون می زنم. و درد در من به حسی تلخ می نشیند. تلخ و ناگزیر. می روم. بی آنکه به پشت سر نگاه کنم.

حالا دیگر راه خانه را هم پیدا نمی کنم ... در محوطه ای خالی ... خالی و پهناور رها می شوم ... تا بیدار شوم.
Post a Comment