Thursday, February 18, 2010

یکدفعه حالم بهتر است.

در نیمه های شب در تختوابم که حالا این وروجک هم علاوه بر قمبلی روی آن می خوابد و دیگر جایی چندانی برای من باقی نمانده است غلت می زنم (یعنی فکر می کنم که می توانم غلت بزنم) و "حس" ... آن که مدتهاست گمش کرده ام -شاید از ان روزی که از ایران بازگشتم- یکباره باز می اید. حس کمی تا اندکی فراموش شده ی شادمانی.
شاید نه شادمانی ... یکجور اسودگی ... یکجور نبودن تیرگی ...
مثل آسمان باز و آبی یکروز تابستان.

زیاد لازم نیست کله ام را بخارانم!گمانم همین است: "بخشیده امت"
حالا فقط کمی زمان لازم است تا خودم را هم ببخشم.
سی ... وی آر موینگ آن!
Post a Comment