Saturday, July 14, 2012

غروب. می گذارمش خانه ی بابا جانش.

می رانم به سمت خانه. فرهاد می خواند: «با صدای بی صدا ... مثه یی کوه بلند ... مثه یی خواب کوتاه ... یه مرد بود یه مرد ...»

فکر می کنم: «آزادم. چند ساعتی آزادم.»
دلم می خواهد بروم. همینطور بروم. می دانم اما كه جاده ها جایی نمی روند.
می دانم که باید برگردم.
می دانم که بر می گردم.

همان مسیر همیشگی. برف می بارد. پیاده ات می کنم. می روی. دیگر می روی. مدتی است که چیزی از خودت باقی نمی گذاری. نه پیش من. شاید جای دیگری. جایی که باید بگذاری. جایی که می خواهی که بگذاری.

دیگر خیلی به هم حرفی نمی زنیم. من به جز تلخی نیستم. تو هم یک جور سهل انگاری عین یک پوسته ی سخت اسیب پذیری ات را در خودش پوشانده است. و دیدن هر دو ... سختی ات و اسیب پذیری ات ... دیدن این اسیب ... حتی تلخترم می کند. اگر بشود تلختر بود.

به خانه نمی روم. دلم می خواهم بروم. همینطور بروم.
در برف می روم. برف شدیدتر می شود. از مدرس ... شیخ فضل الله ...
ماشین یک جایی می ماند. دور خودش می چرخد. در برف. پیاده می شوم. در راه باز می کنم و یکنفری ماشین را هل می دهم. تنها. تاریک. برف. فکر می کنم: «همین است.» مرد جوانی با اوقات تلخی نگاه می دارد بهش می گویم که برود. می گویم: «خودم می توانم»

راه می افتم. بر می گردم خانه. جايي نيست كه اگر همه ي شب را هم برو به آن برسم.راهي نمي بينم. راه به جایی که من نباشم. و نبودن تو نباشد. و این تنهایی كه ديگر حتي حضور تو هم نمي تواند بشكندش. برمی گردم خانه. برای همیشه.

می رسم به خانه. آب پاش باغچه را باز می کنم. سی دی پلیر ماشین روشن است. فرخزاد می خواند: "اگر همه قضه اند من یه فسانه هستم."
شانه بالا می اندازم. نه فسانه ای و نه قصه ای. این همه حتی اوریجینال هم نیست انطور كه در انگليسي گفته مي شود.
دو ساعتی بیشتر وقت ندارم تا بابایش باز بیاوردش. دو ساعت قیمتی.

Post a Comment