Friday, November 1, 2013


مي گويد:" تمام حرف بر سر حرفیست که از گفتن آن عاجزیم"

با من از عجز حرف نزن
كه زندگي ام از ان روزي كه با تو اشنا شدم روي چرخهاي سنگي ان مي چرخد ... چرخهايي كه همه چيز را در گردششان خُرد مي كنند ... خاك مي كنند.
عجزم در ماندن،
عجزم در بازگشتن،
عجزم در دوست داشتن وقتي كه تو نيستي،
عجزم در بر شكستن زنجيرهاي امروز وقتي كه اين همه من نيست.

***

 بلافاصله البته برایش می نویسم:
"يك غلط كردم كه اينهمه اين پا و ان پا كردن ندارد"
حالا مي خندد و .... خوب است!!
Post a Comment