Saturday, December 14, 2013

داستانهای من و یاشار

پتوی نازک سرخ رنگ مُبلی را دور خودش پیچیده است. می گوید: "مامی من می خواهم این را مثل یک پرینسس بپوشم"
تعجب نمی کنم. تازگی ها سیندرلا را دیده است و زیبای خفته را ... و لباس های زیبای دخترکان رویش اثر گذاشته است.

پتو را به شکل پیراهن می پوشم ... مرا اصلاح می کند که: "کمرش را تنگ بگیر" ... "دامنش باید روی زمین بکشد مامی" ... "پاهایت نباید معلوم باشند" ...
بالاخره یکطوری پتو را می گیرم و می گویم: "اینطوری اگر بپوشی می توانی پرینسس شوی"

بعد پتو را به شکل شنل می گذارم روی شانه ام و می گویم: "اینطوری می توانی پرینس شوی"

می گوید که می خواهد پرینسس شود و پتو را مثل پیراهن به خودش می پیچد و با ادا و اطواری بامزه مانند یک پرینسس می رود اتاقش.

ساعتی بعد می اید. دارم کتاب می خوانم. به اعتراض می گوید: "مامی! من پسرم! چطور گفتی من می توانم پرینسس شوم؟! ... من فقط می توانم پرینس شوم!!" معلوم است به قضیه فکر کرده است.

می گویم: "نه مامی .. تو می توانی پرینسس شوی یا پرینس ... هر کدام که بخواهی ... هر کسی هر چیزی که بخواهد می تواند بشود اگر که بخواهد"

می گوید: "پس من پرینسس می شوم!"

می گویم که هرگر اجازه ندهد کسی به او بگوید که می تواند چه چیزی باشد یا نباشد. Don't Listen to them mommy! be what you want to be!

***

پانویس:
چقدر بچه بزرگ کردن سخت است بابا ... کارتون والت دیسنی که می گذاری ببیند ... همه ی این فرهنگ مونارکی کینگ و کویین و پرینس و پرینسس را می گذاری ببیند و بشنود و خون جگر می خوری ... بعدش هم باید جواب سوالاتی را بدهی که می دانی اثرشان شاید یک عمر روی بچه بماند


Post a Comment