Monday, December 9, 2013

هیچ فکرش را کرده ای ....
سنگینی چیزهایی که از دست داده ایم ... از دست نهاده ایم ...
بیش از این همه چیز که لابد امروز با خود داریم گرده مان را خمیده کرده است
...
و زمان می گذرد ...و هیچ چیز عوض نمی شود... شاید تنها به این همه عادت می کنیم. و شبها دستهای سنگین گذشته را از دو گردن مان باز می کنیم و می گذاریمش روی بالش .. کنارمان ... و می خوابیم.
و گاهی نیمه شبها بیدار می شویم ... و دستی بر ان می کشیم.
و صبح لباس می پوشیم و به مهر یا بیزاری ... برش می داریم و به احتیاط برپشت می گیریمش
هر روز
و به این همه عادت می کنیم.
به سنگینی چیزهایی که نیستند.
.
.
.
من نه اما... هنوز عادت نکرده ام.
عادت نمی کنم.
Post a Comment