Wednesday, March 26, 2014

از ايران مي زني بيرون ... خسته از روابط اجتماعي و خانوادگي و قبيله اي در هم تنيده ... كه من در همان ايران هم از ان خودم را رها كرده بودم تا رسيدم به تو ... و نقش همه ي بندها بر تنم ماند

و خوب يك زندگي ... كه مي شود راجع بهش به تكرار و در چهره هاي مكرر داستان خواند و نوشت... "داستان يك انسان خيلي واقعي" يا "زني كه پا نداشت" يا "چگونه فولاد در حرارت زمان مثل اب جاري شد" ... همين داستانهايي كه خوانده بوديم .... و من يكي عجيب باورشان كرده بودم

اينجا اما من بچه اي اورده ام و هيچ چيز ... هيچ چيز ندارم كه بهش بدهم ... حالا به جز عشق ... و به جز بوسه ... و او هم مثل تو روزي از ان خسته خواهد شد ... و بايد هم بشود ...

و حالا ان روابط در هم پيچيده و از پيش تعريف شده و گرم و تنگ و نفس بر قبيله اي را ارزو مي كني برايش ... از بس عرياني در مقابل چشم هاي جستجوگر و هشيار اين موجوديت كه پيش از هر چيز جدايي ات را مي بيند ... تنهايي ات را ... خستگي ات را ... ارامش سرخورده ات را ...
....
در من چيزي از لبه ي پرتگاه هاي گذشته اويزان است ... و حالا همه ي هراسم اين است كه در مقابل اين نگاه دلبند فرو بيفتد.
Post a Comment