Sunday, May 25, 2014

اگر مي توانستم كمي ... فقط كمي تكه هاي گسيخته ي ديروز را با از آنِ امروز را جايه جا كنم ... اين يكي را كمكي انطرف تر بگذارم ... آن يكي را كمكي اينطرفتر ... تكه هايي كه پاره هايي از آنچه كه من بودم و تو امروز هستي ... و چيزها مي توانستند كمي ساده تر شوند ... كمي آرامتر ... و اين درد ... درد ... كمي آرام مي گرفت.

نمي دانم ... شايد اگر مي شد و اگر مي توانستم ... چيزها ارام مي شدند و به هم نزديكتر مي شدند ... و اين فاصله ... فاصله ... كمي آرام مي گرفت. اما من لابد ديگر شكل من نبودم و تو شكل مردي كه من دوست گرفته بودم ... و ما تصويري بوديم هنجار و به قاعده كه پيش از همه خودمان را بيزار مي كرد و دلزده. حالا هنجار كه بعيد است ... شايد كمي اسانتر. آنقدر كه خسته مان مي كرد شايد ...
از اين خسته تر مي توانم باشم؟
گاهي فكر مي كنم اگر اين جوجه ي كوچك دور و برم جيك جيك نمي كرد شبها نميخوابيدم ... صبحها بيدار نمي شدم ...
فكر مي كني مي توانيم كمي اسانترش كنيم؟ كمي هنجارتر ... كمي ارامتر؟
Post a Comment