Thursday, January 1, 2015

يك مكالمه ي طولاني ... دوستانه ... بيطرف ... گفتگو در باره ي گذشته ... دوستان مشترك ... دوستي هاي مشترك ... فراموش شده ها ... در ياد مانده ها.

ساليان سال گذشته اند و شايد در لابلاي گذارشان انها
ما بارها بارها از از دست دادن دوستي خود را سر زنش كرده ايم ... از اشتباهات ... از بي گذشتيها ... از پايان دادن.

بارها پرسيده ايم: "بايز تمامش مي كردم؟"

بارها در ورودي يك سالن سينما به ان ديگري انديشيده ايم ... به دوستي از هم گسيخته. به خنده هايي كه مي توانستند طنين بيندازند ... سفرها ... كوه ها ... جشن هاي تولد.

يك مكالمه ي دوستانه. از احساسات حرف مي زنيم. از حس ها و حال ها ... ترديدها ... تنهايي ها.

تو مثل ديواري بلند و بي نقش و خالي مي ماني كه به سن و تجربه و خانه و بچه و همسر و ارامش و زيبايي ... اما خالي ... خالي.
ايا هميشه انقدر خالي بودي؟ و اينقدر سرشار؟ سرشار از خود؟



 



 

 جدايي بي دليل نيست.
نبود.
"كي مي خواهي به اتفاقات ايمان بياوري؟"
زن در اينه چرا هرگز راضي نيست؟ هيچوقت. مطمئن نيست. ارام نيست.
اتفاقات اتفاق نمي افتند. ماييم كه بيوقت در مسير انچه كه جريان دارد سدي ناچيز ... ناچيز ... ناچيز مي گرديم و جريان از روي ما مي گذرد و ما انقدر درگير دردها و قلب و اندازه هاي حقير دستها مان در مقابل جريان مي شويم . و همه چيز مي شود "ما"

سالها لازم بودند تا بدانم كه ديگر "دوست"ت ندارم. شايد در طي اين سالها هرگز نداشته ام.

جدايي را دوست بگير. از خرده ريزه هاي دوستي از هم پاشيده گذر كن. جاي زخمهاي حقير گذشته هنوز مي تواند تير بكشد.
و حس كوچكي. ... "كوچك"ي مي تواند حتي بزرگتر شود.
Post a Comment