Monday, May 9, 2011
دیروز فیلم "Funny Gril" "بابارا استرایسند" را دیدم ... و باز هم این زن دلم را برد ....فیلم "The Way We Were" هم همین خصوصیت را داشت ...من فیلم را با حساسیت و توجه عاشقانه به "رابرت ردفورد" شروع کردم ... و یک دل نه صد دل عاشق استرایسند شدم ... اینجا هم. جالب این که من نه صدای استرایسند را دوست دارم و نه سبک خواندنش را... خودش را. یک پارچه استعداد است ... و روح.
Saturday, April 30, 2011
Wednesday, April 20, 2011
هر بار که یوسف را در آسایش خانه ام در تورنتو حمام می کنم ... خشکش می کنم و لباس می پوشانمش ... هر بار که برایش یک بشقاب توت فرنگی تازه می گذارم و او با لذت می خورد ... هر بار که در کمد در انتخاب بین این شلوارش با ان دیگری برای لحظه ای تامل می کنم ... هر بار که شکلات می خورد و چشمانش از لذت می درخشد ... به زنانی فکر می کنم که به علت جنگ آواره اند .. به زنان فلسطینی ... به زنی در شهری از لیبی که نه غذایی دارد برای بجه هایش ... نه هیچ چیز دیگری ... و می دانم-حالا دیگر می دانم- که از اینکه نمی تواند به کودکش چیزهایی به این سادگی را بدهد چقدر در عذاب است ... و گریه می کنم. هر روز.
جهانی ساخته ایم ... لبریز از رنج مادران ... مادران زندانی ها ... مادران سربازانی که در گل و لای سنگرها می خوابند ... مادران گرسنگان و رانده شدگان و بیماران ایدز ... مادران جسدهای سوراخ سوراخ در سرزمینهای مواد مخدر و فحشا ...
جهانی ساخته ایم مملو از اندوه.
اینروزها از همیشه غمیگنترم ... وقتی که با یوسف شادترین لحظات را می گذرانیم.
جهانی ساخته ایم ... لبریز از رنج مادران ... مادران زندانی ها ... مادران سربازانی که در گل و لای سنگرها می خوابند ... مادران گرسنگان و رانده شدگان و بیماران ایدز ... مادران جسدهای سوراخ سوراخ در سرزمینهای مواد مخدر و فحشا ...
جهانی ساخته ایم مملو از اندوه.
اینروزها از همیشه غمیگنترم ... وقتی که با یوسف شادترین لحظات را می گذرانیم.
Monday, April 18, 2011
Monday, March 28, 2011
Wednesday, March 23, 2011
Tuesday, March 22, 2011
Monday, March 21, 2011
{موقعیت} شنبه عصر به وقت تورنتو ... چند ساعتی مانده به سال تحویل ... مبتلا به آنفولانزای سخت
{نورپردازی} پرده ها کشیده ... اتاق نیمه تاریک
{جزییات} روی مبل دراز کشیده ام ... سه تا گربه دو رو بر پلاس هستند
باز عید رسید ... باز من هفت سین را چیدم ... پسرک پیش باباجانش است ... و داریوش دارد راجع به کوچه ی بن بستی می خواند که به هیچ جا پیوسته نیست و لابد همین است که من نمی توانم راه بازگشت به آن را پیدا کنم.
ایرانیان نیو ییر ساکز! آلویز!
{نورپردازی} پرده ها کشیده ... اتاق نیمه تاریک
{جزییات} روی مبل دراز کشیده ام ... سه تا گربه دو رو بر پلاس هستند
باز عید رسید ... باز من هفت سین را چیدم ... پسرک پیش باباجانش است ... و داریوش دارد راجع به کوچه ی بن بستی می خواند که به هیچ جا پیوسته نیست و لابد همین است که من نمی توانم راه بازگشت به آن را پیدا کنم.
ایرانیان نیو ییر ساکز! آلویز!
Friday, March 18, 2011
Tuesday, March 8, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)


