نفسهاي اخر سال ميلادي ...
نفسهاي اول زمستان ...
اينجا مانند سرزمين تو سال با اغاز بهار نيست كه شروع مي شود ... با جان گرفتن زمستان است
Sunday, December 29, 2013
فکر
کن در شهری زندگی می کنی که قبل از 1800 به مردم بومی تعلق داشت ...
انگلیس با همان سیاست Settler Colonialism که یعنی اشغال سرزمینها با
مهاجرت دادن واحدهای خانوادگی که اسراییل هم در فلسطین از ان استفاده می
کند کانادا را دست بومیانش دراورد... و البته با اوردن بردگان از افریقا
... و با خشونت لازم و کافی ...
بعد در مرکز شهر یک پارلمان ساخته باشند به اسم «پارک ملکه» یا همان Queen's-park .. اسم خیابانها را هم گذاشته اند خیابان شاه ... خیابان ملکه ... خیابان پارلمان ...
بعد مرتب راجع به معاهدات با مردم بومی بخوانی که باز مرتب توسط settler ها و دولتهاشان شکسته شده اند ... و مردم بومی که رانده شده اند به نامسکون ترین نقاط ... و اعتیاد و فحشا و ایدز که جانشان را نگیرد ... خودکشی می کنند ... یا در رندانها تلف می شوند ...
بعد هر جای کانادا می روی همینطور می بینی .. همه جا خیایان شاه و حیابان ملکه .. همه جا مجسمه ی انهایی که بومیان را قتل عام کردند .. یا مدرسه ای به اسمشان ... یا کتابخانه ای
بعد هم مجبور باشی در فیسبوک در باب تمدن غرب و وحشی گری و عقب ماندگی شرق از دوستان بخوانی.. خوب معلوم است مثل من می زنی به سیم اخر!
بعد در مرکز شهر یک پارلمان ساخته باشند به اسم «پارک ملکه» یا همان Queen's-park .. اسم خیابانها را هم گذاشته اند خیابان شاه ... خیابان ملکه ... خیابان پارلمان ...
بعد مرتب راجع به معاهدات با مردم بومی بخوانی که باز مرتب توسط settler ها و دولتهاشان شکسته شده اند ... و مردم بومی که رانده شده اند به نامسکون ترین نقاط ... و اعتیاد و فحشا و ایدز که جانشان را نگیرد ... خودکشی می کنند ... یا در رندانها تلف می شوند ...
بعد هر جای کانادا می روی همینطور می بینی .. همه جا خیایان شاه و حیابان ملکه .. همه جا مجسمه ی انهایی که بومیان را قتل عام کردند .. یا مدرسه ای به اسمشان ... یا کتابخانه ای
بعد هم مجبور باشی در فیسبوک در باب تمدن غرب و وحشی گری و عقب ماندگی شرق از دوستان بخوانی.. خوب معلوم است مثل من می زنی به سیم اخر!
Saturday, December 28, 2013
خشونت
نسبت به زنان را باید به صورت سیستماتیک نگاه کرد به جدم .... اینقدر راجع
به مشکلات مربوط به زیر یا رو خوابیدن در وقت مبارک سکس یا رابطه ی مادر
زن و داماد یا خشونت مرد به زن یا زن به زن یا دایی به عمه و امر مبارک
ایستاده دست به اب رفتن و نقش بزرگ مردان در نقش کوچک زنان مزخرفات خوانده
ام این چند روز ... تصمصیم گرفته ام یکبار و برای همیشه از این فیسبوک
بروم.
اراده ندارم!
اراده ندارم!
Friday, December 27, 2013
در
یکی از مجله های پیام یونسکو یادم هست عکس یکسری گورهای باستانی را
انداخته بود ... و در یکی از انها تصویر زنی بود که به شکلی به قتل رسیده
بود که بر اساس شواهد تاریخی ... یا نشانه ای بود بر قربانی شدن .. یا
اعدام به دلیل جرمی ... شاید زنا ... یا عاشقی ... و چون در هنگام کشتنش
همه ی خون از تنش خارج شده بود ... به شکل عجیبی خودبه خود بدون خون و در
همان وضعیت شبه-مومیایی شده بود ...
حالا بیست سال از زمانی که این عکس را دیدم می گذرد ...
داشتم فکر می کردم که در طول تاریخ برای اینکه مردی را می کشتند ... مرد باید افکار بلند می داشت ... شجاع می بود .. در مقابلشان می ایستاد ... اراده می کرد تا مردمی را نجات دهد ... سر حرفش می ایستاد ...
اما برای کشتن یک زن، عاشق شدن کافی بود ...
حالا بیست سال از زمانی که این عکس را دیدم می گذرد ...
داشتم فکر می کردم که در طول تاریخ برای اینکه مردی را می کشتند ... مرد باید افکار بلند می داشت ... شجاع می بود .. در مقابلشان می ایستاد ... اراده می کرد تا مردمی را نجات دهد ... سر حرفش می ایستاد ...
اما برای کشتن یک زن، عاشق شدن کافی بود ...
Tuesday, December 24, 2013
Monday, December 23, 2013
Sunday, December 22, 2013
نرسيدن به ان كسي كه خيلي مي خواهيمش خيلي هم بد نيست ... حالا با تعريف رسيدن به مفهوم عامش يا خاصش،
نرسيدن به ان كسي كه خيلي مي خواهيمش خيلي هم بد نيست . وقتي طرف مي گذارد و مي رود و از اين ماجراها.
چون وقتي زندگي سخت مي شود ... اينقدر سخت مي شود كه هست ... تو هميشه يك ورژن از خوشبختي تو ذهنت داري، كه حالا ازت دريغ شده است.
انهايي كه به معشوق مي رسند ... حالا رسيدن در مفهوم عامش يا خاصش ... از اين گمانم محرومند.
نرسيدن به ان كسي كه خيلي مي خواهيمش خيلي هم بد نيست . وقتي طرف مي گذارد و مي رود و از اين ماجراها.
چون وقتي زندگي سخت مي شود ... اينقدر سخت مي شود كه هست ... تو هميشه يك ورژن از خوشبختي تو ذهنت داري، كه حالا ازت دريغ شده است.
انهايي كه به معشوق مي رسند ... حالا رسيدن در مفهوم عامش يا خاصش ... از اين گمانم محرومند.
Saturday, December 21, 2013
Friday, December 20, 2013
تابستان 70 بود ...وسط هفته بود و در مسیر توچال پرنده پر نمی زد ... جیم شده بودیم و زده بودیم به کوه .. مثل همیشه
از قله برمی گشتیم ... پایین تر از ابشار دوقلو. به سادگی گفت: «یک جایی هست... راجر واترز می گه .. come with me ... stay withe me ...» .. رو در رو به من که بر همه چیز خشمگین بودم و از همه چیز خسته ... نگاه کرد و گفت: «Come with me and stay with me» ...
شانه بالا انداختم: «رفتن هست ... حالا با هم رفتن هم هست ... اما ماندن .. با هم ماندن یک تصور بیهوده است»
من فریاد می زدم:
Stay with me!
Stay with me!
ُStayyyyy with me!
Stayyyyy with me! Stay with me!
و به پایین رفتن ادامه دادم.
بیرحمی خودم را امروز مثل ضربه ی خنجری می توانم حس کنم.
22 سال بعد.
یک جایی من رفتم ... او تا سالها ماند ... خشمگین و عاصی ... همانطور که من از تو ... ماند.
22 سال بعد دلم برایش تنگ می شود ... برای دوست کوچولوی ایده آلیستم.
..
.
.
از قله برمی گشتیم ... پایین تر از ابشار دوقلو. به سادگی گفت: «یک جایی هست... راجر واترز می گه .. come with me ... stay withe me ...» .. رو در رو به من که بر همه چیز خشمگین بودم و از همه چیز خسته ... نگاه کرد و گفت: «Come with me and stay with me» ...
شانه بالا انداختم: «رفتن هست ... حالا با هم رفتن هم هست ... اما ماندن .. با هم ماندن یک تصور بیهوده است»
من فریاد می زدم:
Stay with me!
Stay with me!
ُStayyyyy with me!
Stayyyyy with me! Stay with me!
و به پایین رفتن ادامه دادم.
بیرحمی خودم را امروز مثل ضربه ی خنجری می توانم حس کنم.
22 سال بعد.
یک جایی من رفتم ... او تا سالها ماند ... خشمگین و عاصی ... همانطور که من از تو ... ماند.
22 سال بعد دلم برایش تنگ می شود ... برای دوست کوچولوی ایده آلیستم.
..
.
.
Subscribe to:
Posts (Atom)
