Monday, March 1, 2010


دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری میکنم تا مدار, مدارا, مرگ..
تا مرگ , خسته از دق الباب نوبت ام
آهسته زیر لب .. چیزی , حرفی سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هه! مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکت اند!

حالا برو ای مرگ, برادر , ای بیم ساده ی اشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد..

سید علی صالحی


Sunday, February 28, 2010

فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است. دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر.

نیمه غایب - حسین سناپور
Source: GOODER


Saturday, February 27, 2010

هر چه بیشتر می گریزم
به تو نزدیک تر می شوم
هر چه رو بر می گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سوبه تو محدودم
هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند
از تو آغاز می شوم
در تو پایان می گیرم

عمران صلاحی


Thursday, February 25, 2010

با مردی اشنا شدم ... منقد فیلم ... یکجوراهایی هم مثلا چپ نوین ... بسیار باهوش و درونگرا و روشنفکر ...
دوست شدیم ... و رابطه مان وارد مرحله ی بعدی ... یعنی به اصلاح احساسی شد ... ...که این مرحله اش ۱۰ روز به طول انجامید ... گفتم: "معذرت می خواهم. اشتباه کردم" ... و زدم به چاک. از من پرسید که مشکلم چه بود ... گروهی از بچه ها که در ان سالها باهاشان می پریدم (از به کار بردن کلمه ی دوست برای هر کسی پرهیز کنیم) از من پرسیدند که چه اتفاقی افتاده بود ... من چیزی برای گفتن نداشتم. همین که: "همین. این آدم مرد من نیست."
از دوستی آن مرد دوری جستم ... و از آن جماعت هم. بالطبع.

یادم هست که بعدها وقتی با پدر یوسف دوست شدم و ماجرا را تعریف کردم او هم همین سوال را پرسید. به شوخی گفتم: "در رختخواب خوب نبود" ...چرا که اگر سعی می کردم که توضیحش بدهم، بی نتیجه بود. می دانستم.
و یادم هست که پدر یوسف به من گفت که اگر پیش از این می دانست اعتماد به نفسش را از دست می داد و جلو نمی آمد !... هاه! "و تفاوت از زمین است تا مارس!"

***

حالا می بینم که اگر مانند "هایده ترابی" استعداد شاعری داشتم حتما این شعر را من گفته بودم ... در ان سال!


ديوث مدرن
طرفدار زن است و «عشق آزاد»
گوشت زن را كيلويی میخرد
به نرخ آزاد
به نرخ روز
به نرخ «بازار»
به تاريخ مصرف هم توجه میكند

ديوث مدرن
سيمون دوبوار میخواند
«جنس دوم» را با جنس تازه عوض میكند

ديوث مدرن
عاشق زن است
برای زن است
برای زن شاعر میشود
برای زن مینويسد
نويسنده میشود
برای زن فيلم بازی میكند
يا تاتر.
برای زن
به نام زن

ديوث مدرن
گاهی... هم پست مدرن میشود
فيلسوف میشود
هايدگر میخواند
صيغه میكند و
او صيغه را پست مدرن میكند
برای زن
به نام زن

ديوث مدرن
پيامبر زن میشود
دست به نریاش میكشد
با خايه هايش «زنانه» میانديشد
از هر زنی زنتر میشود
برای زن
به نام زن

ديوث مدرن
عاقبت چيزی هم طلبكار میشود
سخت میكوبد
«بر سر» زنهای عقبمانده
برای زن

هايده ترابی


Wednesday, February 24, 2010


کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و
انسان با نخستین درد



آیدا در آینه - احمد شاملو
Source: GOODER


Monday, February 22, 2010



REBEL

Man: "you rebelling against?"

Marlon Brando: "What have you got?"


Sunday, February 21, 2010

عشوه گري نكن وروجك ... من زمينم را خورده ام و برخاسته ام
... هاها ... حكايت من مانند كسي است كه بعد از صد سال سرگشتگي راهش را پيدا كرده اما هي برمي گردد و به خوشگلك عشوه گر سنگدلي كه در پشت سر طنازي مي كند، نگاهي مي اندازد و گاه و بيگاه سكندري مي خورد ... يكي نيست بگويد: "بچه جلويت را نگاه كن"!


Saturday, February 20, 2010

اینهم اینجا باشد برای دل گرفته ی نازنین




گل کاشی
سهراب سپهری



باران نور
که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت
روی دیوار کاشی گلی را می شست
مار سیاه ساقه این گل
در رقص نرم و لطیفی زنده بود
گفتی جوهر سوزان رقص
در گلوی این مار سیه چکیده بود
گل کاشی زنده بود
در دنیایی رازدار
دنیای به ته نرسیدنی آبی

هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوانها
درون شیشه های رنگی پنجره ها
میان لک های دیوار ها
هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هربار رفتم بچینم
رویایم پر پر شد

نگاهم به تارو پود سیاه ساقه گل چسبید
و گرمی رگ هایش را حس کرد
همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود
گل کاشی زندگی دیگر داشت
ایا این گل
که در خاک همه رویاهایم روییده بود
کودک دیرین را می شناخت
و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم
گم شده بودم ؟

نگاهم به تارو پود شکننده ساقه چسبیده بود
تنها به ساقه اش می شد بیاویزد
چگونه می شد چید
گلی را که خیالی می پژمراند ؟

دست سایه ام بالا خیزد
قلب آبی کاشی ها تپید
باران نور ایستاد
رویایم پرپر شد


Thursday, February 18, 2010

یکدفعه حالم بهتر است.

در نیمه های شب در تختوابم که حالا این وروجک هم علاوه بر قمبلی روی آن می خوابد و دیگر جایی چندانی برای من باقی نمانده است غلت می زنم (یعنی فکر می کنم که می توانم غلت بزنم) و "حس" ... آن که مدتهاست گمش کرده ام -شاید از ان روزی که از ایران بازگشتم- یکباره باز می اید. حس کمی تا اندکی فراموش شده ی شادمانی.
شاید نه شادمانی ... یکجور اسودگی ... یکجور نبودن تیرگی ...
مثل آسمان باز و آبی یکروز تابستان.

زیاد لازم نیست کله ام را بخارانم!گمانم همین است: "بخشیده امت"
حالا فقط کمی زمان لازم است تا خودم را هم ببخشم.
سی ... وی آر موینگ آن!


Tuesday, February 16, 2010

در آب بارشان می اورم ...dieffenbachiaها را...خوشحال ترند و سالم تر ... در آب که هستند.

***

ریشه ی نورس و شکننده ی dieffenbachia در ظرف شیشه ای پر از آب نشسته است. ظرف، با قوس زیبای دهانه ی تنگش ... ریشه را به لجاجت در خود نگاه می دارد ... دور از دسترس.

ظرف را با ضربات نرم چکش می شکنم... بی پروای گذشته اش ... و زیبایی منحصر به فردش ...... مقاومت می کند ... باز بر آن می کوبم ... بر قوس زیبایش همانجا که ریشه ها را محکم در خود گرفته است. از هم باز می شود و ریشه ها را رها می کند.

حالا گیاه با ریشه ای سالم در گلدان شیشه ای نو که با دهانه ی بازش لبخند می زند در آب نشسته است ... به زیبایی. ازاد.


Sunday, February 14, 2010

There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,
And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind.

Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends.
Past the pits where the asphalt flowers grow
We shall walk with a walk that is measured and slow,
And watch where the chalk-white arrows go
To the place where the sidewalk ends.

Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.



Saturday, February 13, 2010


من بسیار گریسته ام
هنگامی که آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم

من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم

احمدرضا احمدی